ن
| عاشقانه ها |
![]() |
|
|
فــــــــراســــو در فــراسـوی نـــگـاه ، چشـــمانِ خـاکـستری بـادسـت، در کـجای جـهان ، پنهان می کنی مـرا وقتی ، از آســمان ، خـوشـه های خـشم می بـارد . . . ! ؟
ح - ب تــــــــوهـم 05/08/1390 چــراغهای فــردا ما در جهانِ همیشه ها ، رگبار گلوله های آتشیم چشمان ما چراغهای رابطه را اما مسدود نکرده است به فرصت امروز چراغی روشن کنیم تا بچه های فردا تاریک نمانند
ح- ب تـــــــــوهــم 29/07/1390 گذران خوب من : همیشه امیدوار باش اما ، روزت را برای فردا از دست مده زیرا که فردای دیروز بوده است.
ح - ب تـــــــــــوهــــم 05/07/1390 تــــرنم بــــهار در من قدرتی نهفته ست قصیده ای بسازم بهتراز رنگ ها - پاییز . شایسته ای، زیباتر از بهار. به راز باران ولی، در خواهی ماند خواهی ماند اگر بی ستاره ی من ات پرواز کنی. به آفتاب ، سلام خواهی داد سلام وقتی که خنده آغاز کنی ح – ب تــــوهــم 2:45 بامداد 05/06/1390
مــــرز عشــــق بارالله مستِ مستم، مستِ مستم، مستِ مست عاشقِ دیوانه ی مستی ، ولی ساغر به دست کزغمِ دوران ، میانِ کوچه شبها می گذشت مردی از جَنَّت که رنجِ کودکان را می شکست خنده بر لب های شان می راند و شب درسوزِ دل سرگریبان ،بر سرِ چاهی چه گریان می نشست اینک اما کوچه خاموش ست و این شب بی صداست کودکان در انتظار و، مرد حق اما گسست ح - ب تـــــوهـــم 21:30 بامداد 28/05/1390
زیــــبــایــی با تو می شود تا تمامی فصول ، راهی بود بر خاک زمین بوسه زد – جاری بود. تو راز برکه های بهشتی ، در امتداد این روزسرد. با تو باتو گرم می جوشد، لحظه های من، اگر اگر چشمان مرا تنها لحظه ای بگشایی . بارانی از شبنم خاکِ زمین را شایسته کرد خواهد وقتی به بوی عـشـق آعششه شدی آرام خواهم گرفت که تو می آیی می آیی
4:20 بامداد 11/05/1390 ح – ب تــــــــــوهــم عـــشق شــــریــف هنوز اگر ، عاشق نشدی ، بـِنـِـگر چـگــونـه لجظه ها ، ذر مـن می شِـکند. عـــاشـق شــدن ، شـــایـد همــین بـاشـد. خـــاکِ شـریـف را دریــاب مـن خاک پای توام . . . ! ! ؟
ح - ب تـــــــوهــم ۳:۱۵ بامداد ۱۱/۰۵/۱۳۹۰ سونامی می آید ! ؟ وقتی "سونامی" می آید خبرم کنید شاید درون کلبه ی ماهی ها یکی خواب ست هنوز. می درخشد باله اش در نور ماه اگر خوب نظاره کنی بی تاب ست هنوز . در انتظار جفت زخمی اش در خواب ست هنوز . . . ح – ب تـــــوهــم 1:25 بامداد 08/05/1390 راز شبنم بگو با من از کجای خاک ،
آغاز می کنی ،
پرواز ِ پرنده ای به سوی امید ؟
در کوچ ِ نگاه من ،
شبنمی ،
غلتید،
تا دردوجانب رود
قطره ای .
بگوی
از کجای جهان ،
می گشایی به سوی من دری؟
آفتابِ بی هنگام ِ مست ،
شکست ِ چشمان ِ من است
در میانه ی کسوف .
ح – ب
تــــــــوهــم
2 بامداد
02/04/1390
راز حـیــــات نفَـس گیرست، زمزمه ی باد و باران، میانِ گل های پرپر، بر سنگفرشِ خیابان . به راز حیات، در می مانی ، وقتی که آدمی ، به خیانتی نا بهنگام می گشاید دست ... که اعراب را، ازآنگونه پست به خون گشایی استخرشهر*1 و اسکندر، به تاراجِ پارسه*2 ح –ب تـــــوهــم 2 بامداد 20/04/1390 1. شهری با بنیان دوره هخامنشی. ساسان( نیای بزرگ اردشیر) بنیانگذارسلسله ی ساسانی ،،موبَد معبد آناهیتای شهراستخر،بود.بنابراین شهرمقدس ساسانیان بشمار می آمد.این شهردر زمان حمله اعراب، ویران شد. درجنوب شهراستخر کوه رحمت جای گرفته است،(شهراستخر،نقش رستم،نقش رجب) در 5 کیلومتری تخت جمشید (استان فارس - شیراز ) قراردارد. 2. تخت جمشید یـــاری ای رهگذر : من از شهر نبودن ها می آیم تا در بیشه های این وطن و ریشه های مانده در خاک را دوباره احیا کنیم یاری ام می کنی ؟ !
ح - ب تـــــــوهـــم 15/04/1390 خموشانه صداقت معنی، چشمان ِ من بودست، اگر من را نمی بینی ، تو قدری با صداقت باش . هلا ای در ستم آزاد تو معنی مرا هرگز نمی فهمی تویی مفهوم ِ هر بیداد تو قدری با شرافت باش. من از این در وطن "خاموش بودن " نمی ترسم به زندان گشتن و ، " مدهوش بودن " ها نمی ترسم من از تزویز می ترسم من از تزویز می ترسم
ح - ب تـــــــوهــم 15/04/1390
کــــوچ ِ غـــــریب ببین چگونه " ریگی " میان "چشمه" می جوشد ز اندیشه ی " آزاد" خویش ؟ ! و کوچ می کند کوچ به جستجوی هـر پریش. قاصدکی برای تو می فرستم زیر ِ بال باران شاید رازِ مرا دریابی ح - ب تـــــــوهــم 12/04/1390 انــتـــظار یارا بیا آغازکن، زنجیرها را باز کن مَرهم بـِنـِه این زخمِ را . پروانه ها را ناز کن سوداگران مکر و دین، بنگر ستم ها می کنند آتش براین سودا بزن، نو آتشی آغاز کن بیداد تا کی برجهان ، اندیشه ی ما گُمرَهان ؟ بگشای در،نوری بِدَم، افشای سِرّ و راز کن هرشب تو را درآسمان، می جویم ای درخود نهان من خویش را گم کرده ام، شوری فکن آواز کن درجان بجز امیّد نی ، این جسم و تن جز بید نی ما منتظر برگِردِ راه، راهِ رهایی باز کن ح – ب نــــــــوهــم 08/04/1390 مـــقــهـور به ناهید عزیز بخاطر قهرش وقتی مرا، آهسته برگ می زنی برخلوتم ، مِضرابِ مرگ می زنی سُرمی خورم درون خاک وقتی تگرگ می زنی ح – ب تـــــــوهــم 6/04/1390 یــــادواره اولین سانگرد استادِ محبت: نادرابراهیمی صدایت بوی گُل می داد ، مرا وقتی صدا کردی رگ و هر ریشه ام بگسست مرا وقتی رها کردی هلا ای سرو آزادی من از نسل همانانم که پروردی سرودِ باد و بارانم که ام خواندی مرا وقتی رها کردی که در خواب زمان بودم چراغ ِ مهربانت را شکستند و زبان بودم. تویی درشهرمان گرگان ، به "کوچه باغ آلوچه"، تویی در خاک مان ایران میان باغ همسایه . تو ای خاکستری فـریـاد، تو را در داغ می جویم ! ؟ به روی قله های داد، درون باغ می بویم . تو در من زنده ای لیکن تو را همیشه می خوانم ح – ب تـــــــــوهـــم 29/03/1390 صــــدای زنــــدگـــى هنوز هم.صـدای عــشق ، زلابلای شاخ و برگ درون کوچه های شهر هنوز هم هــوای مـرگ *** هــزار آشیان به کوه هجوم ِبادِ سردِ دی به شانه ی پرندگان هـزار زخم پر شُکوه *** به سیم های سردِ سخت چه داغ های بی شکیب درون سینه ی رفیق چه زخمهای پُرلهیب *** میانِ موجی از فریب حضورِ مردمی اسیر هنوز هم صدای عشق میان شاخه های پیر ح – ب تـــــوهـــم 30/11/1389 نــقـبی بـه ســوی نــــور دستانِ من ، دستهای کوچک من تا اوجی از ترانه ی پرواز ، در انتظارِ تو می مانند. چشمانِ من ، این چشم های بسته ی من تا شوری از کرانه ی آواز برای تو می خوانند. ای بهـــشتِ گـمشده - فــــریـــاد ! ؟ در آســـتانِ بی دریغِ خدائیت ، نقبی خواهم گـــشود . روزی نه چـــندان دیـــر پــــرده از رخـــسارِ تـو خــــواهــم ربــود – خـــواهـم ربــود . . . ح – ب تــــــــوهـــم 23/11/1389 بــــیـداری مـــا آنکه رازش را ، با تو در میان نهاده منم ، کودکی ، با سرشک ِ دیروز درحسرتِ خواب طلائی این روزِ شوم. ترانه ای سرکن هم بند گاهواره ام را ربوده اند ! ؟ آواره در آوارِ گرگ و میش !! ؟؟ کدام جامه در منست ! ؟ رَمه ی دیروز را سر بریده اند ! ؟ این چشمانِ گرگی، به هیئات میش نیست ؟ ! آنکه خوابش کوته ست همیشه بیدارست و برمداراو بیرق آزادگی ، استوارست . . . ! ! ؟ ؟ ح – ب تــــــــوهـــم 26/12/1389 لالایی وطن شعری بخوان لالایی خویش را گم کرده ام : لالا لالا گُلِ پـونه نمی بینی دلُم خونِ لالا لالا گل مـریم ببین تنها و بی برگم . گوش من پُراست از آوای غمگنانه ی تشویش . بخوان مادر با صدای صمیمانه ی خویش این تویی زیر گام های من ؟ وتو را زنجیر می کنند به خاک خویش ! ؟ شعری بخوان شاید خویش را پیدا کنیم . . . ح – ب تـــــــــــوهـــم 23/11/1389 |
||
|
|